تبليغاتX
ThEy CaLL Me RIRA
همیشه آن کسی برنده هست که

دل

دارد.

  

و من بردم باورتان میشه ..............................خدایا شادم !

 

 

+ نوشتم  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 8:57 قبل از ظهر به نام  ری را   | 

نامی بر دوشم هست که مرا به آزاده بودن وا میدارد

    

آری دوباره باید بایستم دستانم را بالا برم و به لرزش پاهایم بی تفاوت باشم

زندگی ازمن قدرت میخواهد و من باید دینم را به زندگی .....................به بهای جانم هدیه کنم ..

......

زورم به خودم و مشکلاتم خواهد رسید میدانم و میداند

آزاده خواهم شد .....آزاده آزاده

 

 

+ نوشتم  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 10:2 قبل از ظهر به نام  ری را   | 

داشتم میافتادم اما

                                

دستم را گرفت و به یادم آورد در مرام ما کم آوردن نیست ..............و دوباره با پای لرزان

ایستادم ...............آری به خودم ثابت میکنم کیستم ...............

برای رسیدن به این من و به این حس سال ها عمر رفت حق ندارم با ضربه ای حتی سهمگین

بشکنم ................................

بلند شو..........................فردا مال آدم های شجاعی هست که جرات دیدن نور خورشید را دارند

 

 

+ نوشتم  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 11:4 بعد از ظهر به نام  ری را   | 

                                    

 

میدانی در هر حالی که بودم هرگز دلم نمیخواست وبلاگم را ببندم .....

اما امروز جوری شکستم که قادر نیستم دیگر بنویسم

شاید اگر نفسم باز آمد برگردم

 و

یا

 شاید هرگز

همیشه دوستتان دارم

خدا نگهدار

 

 

 

 ری را =آزاده تابش

+ نوشتم  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 7:16 بعد از ظهر به نام  ری را   | 

در انتظار آمدن او ..............................

                     

رشد خواهیم کرد میدانیم

سبز خواهیم شد میداند.......................

 

+ نوشتم  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 0:11 قبل از ظهر به نام  ری را   | 

 

 

صبورانه انتظار کشیدن را از تو آموختم

بی مهابا زیستن را از من بیاموز

 

 

+ نوشتم  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 0:9 قبل از ظهر به نام  ری را   | 

دیگر به زانو افتادم ..................................

   

در دادگاه تو به جرم عشق محکوم به سکوت شدم هرچندما هاست به زانو افتادم .........

دلم خوش است پاک بازم ...

 

کی دوره محکومیتم تمام میشود ؟برمیگردی؟

 

 

+ نوشتم  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 11:36 قبل از ظهر به نام  ری را   | 

 

کمک

 

 

 

+ نوشتم  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 11:32 قبل از ظهر به نام  ری را   | 

به آنجایی رسیدم که در سکوت فقط به پاهایم بنگرم به این امید .........

که مرا ببرند............

فقط برایم سکوت ماند و دلی لبریز....................

          

باور کهنه داره جان میگیره ...............................

+ نوشتم  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 6:6 بعد از ظهر به نام  ری را   | 

چه با جرات حس را مثل ته سیگار خاموش میکنیم .......................

چه با جرات همدیگر را به نام عشق پس میزنیم ...........

چه با جسارت جلو هم میایستیم ....

چه با شهامت همدیگر را تمام میکنیم ....

 

آری ما در کل آدم های شجاعی هستیم ........................

+ نوشتم  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 6:4 بعد از ظهر به نام  ری را   | 

دیگر نمیخواهم برهنه باشم در زندگی .......................

دردم آمد .................خیلی.............

+ نوشتم  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 0:46 قبل از ظهر به نام  ری را   | 

از ما میخواهند حقیقی باشیم

اما حقیقت را میشکنند چون نمیخواهند

و در آخر به جرم اینکه تغیرمان داده اند میروند .................

آموختم با درد

+ نوشتم  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 0:40 قبل از ظهر به نام  ری را   | 

...........................

                      

آنچه باید از خودم بسازم جز این راهی نماند

+ نوشتم  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 11:57 بعد از ظهر به نام  ری را   | 

جلو تر نیا میره تو پات

اینکه زیر پات هست شیشه نیست خورده های منه

 

 

 

+ نوشتم  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 11:54 بعد از ظهر به نام  ری را   |