دل
دارد.

و من بردم باورتان میشه ..............................خدایا شادم !
آری دوباره باید بایستم دستانم را بالا برم و به لرزش پاهایم بی تفاوت باشم
زندگی ازمن قدرت میخواهد و من باید دینم را به زندگی .....................به بهای جانم هدیه کنم ..
......
زورم به خودم و مشکلاتم خواهد رسید میدانم و میداند
آزاده خواهم شد .....آزاده آزاده

دستم را گرفت و به یادم آورد در مرام ما کم آوردن نیست ..............و دوباره با پای لرزان
ایستادم ...............آری به خودم ثابت میکنم کیستم ...............
برای رسیدن به این من و به این حس سال ها عمر رفت حق ندارم با ضربه ای حتی سهمگین
بشکنم ................................
بلند شو..........................فردا مال آدم های شجاعی هست که جرات دیدن نور خورشید را دارند

میدانی در هر حالی که بودم هرگز دلم نمیخواست وبلاگم را ببندم .....
اما امروز جوری شکستم که قادر نیستم دیگر بنویسم
شاید اگر نفسم باز آمد برگردم
و
یا
شاید هرگز
همیشه دوستتان دارم
خدا نگهدار
ری را =آزاده تابش

رشد خواهیم کرد میدانیم
سبز خواهیم شد میداند.......................
صبورانه انتظار کشیدن را از تو آموختم
بی مهابا زیستن را از من بیاموز

در دادگاه تو به جرم عشق محکوم به سکوت شدم هرچندما هاست به زانو افتادم .........
دلم خوش است پاک بازم ...
کی دوره محکومیتم تمام میشود ؟برمیگردی؟
کمک
که مرا ببرند............
فقط برایم سکوت ماند و دلی لبریز....................
![]()
باور کهنه داره جان میگیره ...............................
چه با جرات همدیگر را به نام عشق پس میزنیم ...........
چه با جسارت جلو هم میایستیم ....
چه با شهامت همدیگر را تمام میکنیم ....
آری ما در کل آدم های شجاعی هستیم ........................

دردم آمد .................خیلی.............
از ما میخواهند حقیقی باشیم
اما حقیقت را میشکنند چون نمیخواهند
و در آخر به جرم اینکه تغیرمان داده اند میروند .................
آموختم با درد

آنچه باید از خودم بسازم جز این راهی نماند
جلو تر نیا میره تو پات
اینکه زیر پات هست شیشه نیست خورده های منه